تبلیغات
ماجراجویان

[RB:Blog_And_Post_Title]

 


اصلاحاتی که در کشوری صورت می‌گیرد متعلق به همه افراد است ، نه تنها اشخاص معاصر از آن اصلاحات فایده می‌برند بلکه مردمان آینده هم این نعمت‌ها را به‌ارث خواهند برد و حتی مردمان گذشته هم که این ودایع را گذاشته و رفته‌اند در آن سهیم هستند . حقیقتا سازمان بخشیدن جامعه بشری ، امری حیرت بخش است زیرا که کوچکترین کارهای افرادش در سرنوشت جمعیت حاضر و در شهرت و افتخار اعضاء گذشته‌اش تاثیر می‌بخشد و اینکه سعدی گوید :

چو عضوی بدرد آورد روزگـــار            دگـــر عضوها را نمانــد قــــرار

کاملا صحیح است چیزی که هست درد را کسی نمی بیند ؛ ولی در وجود درد شکی نیست ؛ و در این میان آیا می‌توان تنها به شهرت و اعتبار اندیشید ؟

با اینکه تعلق همه افراد به یکدیگر و پیوستگی سراسر اجزاء جامعه امری‌ست خیلی واضح ، لیکن چون پای عمل به میان می‌آید معلوم می‌گردد که چندان بدیهی و مسلم نبوده است ، چه افرادی که به‌ظاهر همه این قول را قبول داشتند بلکه خودشان سنگ مصالح جامعه را بر سینه می زدند ، وقتی که پای شرکت جستن به میان می آید ، قدمی بلکه فرسنگی عقب می‌نشینند و اگر هم خود چیزی نگویند زبان حال آنها این است که " من از دور تماشا می کنم شما در اصلاحات رنج بکشید ، در وقت تقسیم ثمرات با هم کنار خواهیم آمد "  

کلامم را با مقدمه ای آغاز نموده و حال صدای فریاد هموطنانم را می شنوم که به سبب اصلاحات خاسته‌اند . فریاد برآورده اند و از آنچه بر پیرامونشان می گذرد رنج می برند ، محیط زیستشان ، آنجا که تنفس را آموخته اند رو به خاموشی و درد نهاده و از آنچه که قلب حیات را به درد آورده ، بیم دارند ؛ بیم دارند مبادا آنچه امروز داریم و رو به نابودی قرار گرفته ، دیگر نباشد و در این باره به حق در قبال آیندگان مسئولیم .

اعمال بی شرمانه و نابخردانه بشر " به شر " ، گاه به حدی‌ست که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند . سبب این اعمال که در دادگاه اجتماعی فهم و خرد ، خیانت محسوب است ، ایمان نداشتن به همان مطلبی‌ست که در صدر این مقال عنوان شد یعنی متعلق شدن و موثر بودن کارهای اجتماعی به همه افراد جامعه ، زیرا چنانچه این مطلب را قبول داشتیم اینگونه پس نمی رفتیم  ، پس این قسم امور اجتماعی که همیشه در برابر ماست و از فرط تکرار برای ما عادی شده ، محتاج استدلال و توضیح بیشتری‌ست و کسی از آن ملاحظات بی نیاز نیست . آنکه گردن از زیر تکالیف اجتماعی در کشیده است شاید بر حسب جهل خویش استدلال کرده و شاید هم خویشتن را می فریبد . زندگی مدرن و شهرنشینی ، شهرهای بزرگ و آلوده آنقدر از دامان طبیعت دورمان کرده که بیشی تا نیمی از عمر خود حتی معنایی از طبیعت را در ذهن خود نمی پرورانیم و با دیدن تنها یک درختچه ؛ تنها خیالی سبک از سبز بودن به سرعت از مقابل چشمانمان می گذرد ، به آنکه به کودکانمان می آموزیم ، " فرزندم سبز است همچون برگهای درخت و آبی ست همچون رنگ آسمان " .

آنچه پذیرفته ایم نقش ظاهر است و هیچ کودکی نمی شنود ؛ "فرزندم آنچه برگهای سبز فراخی را سایه گسترانیده از مظاهر طبیعت است ؛ این همان چیزی ست که مادامی که تنفس می کند و حیات دارد ، نقش حیات ماست و مسبب آن . وجود ما بدین امر ملزوم است و در گرو  بودن ، و سلامت زیستن ما در سلامت بودن اوست" .

ادامه حیات ، زیبایی ، مسرت زندگانی و ایده‌آل زندگی انسان در گرو زیبایی پیرامونش و محیط سالمی‌ست که در آن زیست می‌کند . پدران و مادران ما با این نیت زحمت می کشند که کودکان آنها نتیجه آمال آنها را بدست آورده و در زندگی کامیاب و موفق باشند و چه بسا دستگیر آنان گردند و حال این پهنه بی کران طبیعت ؛ زمین ، آنچه که همواره و به نوعی مادر آدمیان نام برده شده ، آنکه آدمی را در پهنه آغوش مهر خود می‌پروراند و با زیبایی و مسرت هم آغوشش می کند ، چه دست مایه‌ای طلب می کند ؟ بیش از آن است که آدمیان نیز در حفظ و پاسداری از آنکوشیده باشند و آن را به همان شکلی که هست برای نسل آینده بجا بگذارند  ؟  

حیات وحش ، زیستگاه‌های طبیعی ، مرداب‌ها و تالاب‌ها ، جنگلها و درختستان‌ها همچون دیگر منابع طبیعی به نحو ناگسستنی با سرنوشت و حیات انسان در تقابلی ملزوم قرار دارد . تصور زندگی در جهانی خموش و عاری از جلوه‌های متنوع و شگفت‌انگیز طبیعت و حیات وحش نه تنها غم انگیز و خالی از فر و شادابی‌ست بلکه به یقین محال است . زیرا اینان همگی به نوعی مترجم دانش کنونی انسانها‌ بوده و خواهد بود .

تنها جهالت است که موازنه اصلی حیات وحش ، محیط زیست و پیرامونمان ، اشیاء و نظام زیستی را بر هم می زند . جهالت است که محیط فکر را کوتاه و مختصر نموده ، سبب پستی ، دونی و انهدام می شود . اما و در این میان موضوع علم و دانش نیز قابل مقایسه و در خور توجه است ، آنجا که جهل و نادانی و عدم ادراک از محیط و پیرامون آدمیان به اقل خود رسیده و علم و معرفت رو به رشد نهاده ، حفظ و پاسداری از طبیعت و مظاهر آن به اکثر خود جلوه می کند  ؛ بله منوط به نقطه نظر عقلانی و منطقی‌ست ؛ زیرا علمی که شامل یک سلسله اطلاعات مختلف و بی سر و ته که مورد هیچگونه استفاده‌ای نیست باشد ، به یقین نمی توان چنین دانشی را علم مفروض دانست و آنچه امروز بر منابع گرانبهای محیط زیست و پیرامونمان می‌گذرد ، دانشی‌ست که به اشتباه علم فرض می شود . جهالتی که توسعه را فدای محیط زیست می‌کند ، دانش نابخردانه‌ای که خون جاری در حیات را با لوله ها ، کابلها و زباله ها ، قطع بی رویه درختان و خشک کردن مرداب‌ها و نابودی جنگل به بهانه سد سازی و توسعه کشاورزی  و هزاران هزار وسیله بهانه جویانه دیگر معاوضه می کند و باز در عصر نابودی و ویرانی ، نا بخردانه آنرا متمدن و مترقی می خوانند .

عده‌ای بر این باورند که انسان به نوعی نیازمند بهره‌برداری از منابع طبیعی و حیات وحش است اما مسئله این است که بهره برداری از این منابع می‌بایست از طرقی صورت گیرد که بقاء و توازن آن را تهدید نکند ، حتی اگر انسان را محق در استفاده از منابع طبیعی بدانیم ؛ آدمی حق ندارد با بی توجهی ، عدم شناخت و اندیشه‌ نابخردانه خود جهان و آیندگان را از نعمت وجود حیوانات  و منابع طبیعی محروم سازد . چنانچه حیات وحش را از طریق آلوده نمودن آب و هوا ، از میان بردن رستنی‌ها ، تخریب خاک و اصولا مختل نمودن توازن و تعادل محیط زیست و حیات وحش به مخاطره اندازد به طبع حیات و سلامت خویش را نیز در معرض خطر قرار خواهد داد ؛ اما می توان با حفظ و نگهداری از محیط زیست و حیات وحش حیات خویش را نیز نجات بخشید .

دریغ و درد که آیین درست کرداری نقش امروزمان نیست و صفات پسندیده آدمیان سالیانی چند می گذرد که افسانه ای بیش نمی نماید ، آنقدر که این روزها گاه در پی آنچه که داشته‌ایم به حسرت سخن می گوییم "وه خدای من چه جای پردرختی " ، "چه دریاچه‌ پر آبی" ، " خدای من رودی بدین زلالی ندیده بودم " ، " وه که این پرندگان آدمی را تا بهشت می برند "

دردا که اینها همگان روزگاری عمومیت داشت و به هر سوی که می نگریستی صداقت گفتارها در بیان بود ؛ انبوه جنگلها پیرامونمان را احاطه کرده بود و رودها آنقدر زلال و پاکیزه بودند که ریگهای ژرفای آن به شمارش اعداد درمی‌آمد ، دریاچه ها آنقدر پاکیزه و لطیف بود که آدمی می توانست لختی در کنارش بیاساید ؛ پرندگان را با همان شوق پرواز و امید بقایشان به تماشا نشست و از نسیم زلالی که در گیسوان جاری بود بوی نمک و رطوبت را در مشام و سینه حبس کرد و آرامشی آفرید از مظاهر طبیعت در درون خسته ز هیاهو . . .

اما رفته رفته عمومیت‌های درستی‌ها ، سبز بودنها ، صداقت‌ها ، زلالی‌ها و راستی‌ها افسانه می نماید ، همینطور آنچه برجای می‌ماند ، خشکی ‌ها ، سیل‌های ویران کننده ، جنگلهای نابود شده و دشت‌های بیابان شده ، دریاچه های خشک شده و دد‌منشی‌هاست و خوی پلشتی‌ها و پلیدیها و آنجا که خرد از میان برخیزد ، روزگار فریب خواهد گشت و خرافات ....

و آیا اینها میراث آیندگان است ؟  دریغ و درد ....     افسوس و صد افسوس ....

انسان ، آدم ، آنکه همکار اورمزد بر زمین است جز آبادی و جز احترام به آنچه تعالی آفریده و کوشش در حفظ و پاسداری و گسترش آن نبایدش . از برکات این صفات و کردار است که انسان به مدارج عالی تمدن رسیده است ، زیرا هر انسانی مدیون پیرامونش و مدیون دیگران است ، نه تنها معاصرین بلکه همه نسلهایی‌که آمده اند و رفته اند .

به هر ممکن ، فریاد دردمندی طبیعت به گوش می رسد آوایی محزون که باید دید و فهمید که چه بر آن قامت رعنا رفته  و همینطور نفیر بلند آنان که به یاری‌اش می شتابند و به جد نگران حیات و توازن و تعادل زیستن هستند  ..

آرزومند آنم تا روزگاری چند ، توسعه را فدای خرمی‌ها و آنچه در شریان حیات جاری‌ست نکرده ، از سلطه خرافات رهیده و در امن خرد آسوده گردیم . طبیعت را آنگونه که هست ارج بگذاریم و به صداقت ها و راستی‌ها ، با کمک جستن از فکرتی همه صلح ، همه افروز ، کنشی درست و استوار کسب نموده ؛ باشد که درپناه وسعت امن آفریدگار سلامت زیسته باشیم و آنرا به آیندگان هدیه کنیم .  

 

مدیریت وبلاگصلاحاتی که در کشوری صورت می‌گیرد متعلق به همه افراد است ، نه تنها اشخاص معاصر از آن اصلاحات فایده می‌برند بلکه مردمان آینده هم این نعمت‌ها را به‌ارث خواهند برد و حتی مردمان گذشته هم که این ودایع را گذاشته و رفته‌اند در آن سهیم هستند . حقیقتا سازمان بخشیدن جامعه بشری ، امری حیرت بخش است زیرا که کوچکترین کارهای افرادش در سرنوشت جمعیت حاضر و در شهرت و افتخار اعضاء گذشته‌اش تاثیر می‌بخشد و اینکه سعدی گوید :

چو عضوی بدرد آورد روزگـــار            دگـــر عضوها را نمانــد قــــرار

کاملا صحیح است چیزی که هست درد را کسی نمی بیند ؛ ولی در وجود درد شکی نیست ؛ و در این میان آیا می‌توان تنها به شهرت و اعتبار اندیشید ؟

با اینکه تعلق همه افراد به یکدیگر و پیوستگی سراسر اجزاء جامعه امری‌ست خیلی واضح ، لیکن چون پای عمل به میان می‌آید معلوم می‌گردد که چندان بدیهی و مسلم نبوده است ، چه افرادی که به‌ظاهر همه این قول را قبول داشتند بلکه خودشان سنگ مصالح جامعه را بر سینه می زدند ، وقتی که پای شرکت جستن به میان می آید ، قدمی بلکه فرسنگی عقب می‌نشینند و اگر هم خود چیزی نگویند زبان حال آنها این است که " من از دور تماشا می کنم شما در اصلاحات رنج بکشید ، در وقت تقسیم ثمرات با هم کنار خواهیم آمد "  

کلامم را با مقدمه ای آغاز نموده و حال صدای فریاد هموطنانم را می شنوم که به سبب اصلاحات خاسته‌اند . فریاد برآورده اند و از آنچه بر پیرامونشان می گذرد رنج می برند ، محیط زیستشان ، آنجا که تنفس را آموخته اند رو به خاموشی و درد نهاده و از آنچه که قلب حیات را به درد آورده ، بیم دارند ؛ بیم دارند مبادا آنچه امروز داریم و رو به نابودی قرار گرفته ، دیگر نباشد و در این باره به حق در قبال آیندگان مسئولیم .

اعمال بی شرمانه و نابخردانه بشر " به شر " ، گاه به حدی‌ست که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند . سبب این اعمال که در دادگاه اجتماعی فهم و خرد ، خیانت محسوب است ، ایمان نداشتن به همان مطلبی‌ست که در صدر این مقال عنوان شد یعنی متعلق شدن و موثر بودن کارهای اجتماعی به همه افراد جامعه ، زیرا چنانچه این مطلب را قبول داشتیم اینگونه پس نمی رفتیم  ، پس این قسم امور اجتماعی که همیشه در برابر ماست و از فرط تکرار برای ما عادی شده ، محتاج استدلال و توضیح بیشتری‌ست و کسی از آن ملاحظات بی نیاز نیست . آنکه گردن از زیر تکالیف اجتماعی در کشیده است شاید بر حسب جهل خویش استدلال کرده و شاید هم خویشتن را می فریبد . زندگی مدرن و شهرنشینی ، شهرهای بزرگ و آلوده آنقدر از دامان طبیعت دورمان کرده که بیشی تا نیمی از عمر خود حتی معنایی از طبیعت را در ذهن خود نمی پرورانیم و با دیدن تنها یک درختچه ؛ تنها خیالی سبک از سبز بودن به سرعت از مقابل چشمانمان می گذرد ، به آنکه به کودکانمان می آموزیم ، " فرزندم سبز است همچون برگهای درخت و آبی ست همچون رنگ آسمان " .

آنچه پذیرفته ایم نقش ظاهر است و هیچ کودکی نمی شنود ؛ "فرزندم آنچه برگهای سبز فراخی را سایه گسترانیده از مظاهر طبیعت است ؛ این همان چیزی ست که مادامی که تنفس می کند و حیات دارد ، نقش حیات ماست و مسبب آن . وجود ما بدین امر ملزوم است و در گرو  بودن ، و سلامت زیستن ما در سلامت بودن اوست" .

ادامه حیات ، زیبایی ، مسرت زندگانی و ایده‌آل زندگی انسان در گرو زیبایی پیرامونش و محیط سالمی‌ست که در آن زیست می‌کند . پدران و مادران ما با این نیت زحمت می کشند که کودکان آنها نتیجه آمال آنها را بدست آورده و در زندگی کامیاب و موفق باشند و چه بسا دستگیر آنان گردند و حال این پهنه بی کران طبیعت ؛ زمین ، آنچه که همواره و به نوعی مادر آدمیان نام برده شده ، آنکه آدمی را در پهنه آغوش مهر خود می‌پروراند و با زیبایی و مسرت هم آغوشش می کند ، چه دست مایه‌ای طلب می کند ؟ بیش از آن است که آدمیان نیز در حفظ و پاسداری از آنکوشیده باشند و آن را به همان شکلی که هست برای نسل آینده بجا بگذارند  ؟  

حیات وحش ، زیستگاه‌های طبیعی ، مرداب‌ها و تالاب‌ها ، جنگلها و درختستان‌ها همچون دیگر منابع طبیعی به نحو ناگسستنی با سرنوشت و حیات انسان در تقابلی ملزوم قرار دارد . تصور زندگی در جهانی خموش و عاری از جلوه‌های متنوع و شگفت‌انگیز طبیعت و حیات وحش نه تنها غم انگیز و خالی از فر و شادابی‌ست بلکه به یقین محال است . زیرا اینان همگی به نوعی مترجم دانش کنونی انسانها‌ بوده و خواهد بود .

تنها جهالت است که موازنه اصلی حیات وحش ، محیط زیست و پیرامونمان ، اشیاء و نظام زیستی را بر هم می زند . جهالت است که محیط فکر را کوتاه و مختصر نموده ، سبب پستی ، دونی و انهدام می شود . اما و در این میان موضوع علم و دانش نیز قابل مقایسه و در خور توجه است ، آنجا که جهل و نادانی و عدم ادراک از محیط و پیرامون آدمیان به اقل خود رسیده و علم و معرفت رو به رشد نهاده ، حفظ و پاسداری از طبیعت و مظاهر آن به اکثر خود جلوه می کند  ؛ بله منوط به نقطه نظر عقلانی و منطقی‌ست ؛ زیرا علمی که شامل یک سلسله اطلاعات مختلف و بی سر و ته که مورد هیچگونه استفاده‌ای نیست باشد ، به یقین نمی توان چنین دانشی را علم مفروض دانست و آنچه امروز بر منابع گرانبهای محیط زیست و پیرامونمان می‌گذرد ، دانشی‌ست که به اشتباه علم فرض می شود . جهالتی که توسعه را فدای محیط زیست می‌کند ، دانش نابخردانه‌ای که خون جاری در حیات را با لوله ها ، کابلها و زباله ها ، قطع بی رویه درختان و خشک کردن مرداب‌ها و نابودی جنگل به بهانه سد سازی و توسعه کشاورزی  و هزاران هزار وسیله بهانه جویانه دیگر معاوضه می کند و باز در عصر نابودی و ویرانی ، نا بخردانه آنرا متمدن و مترقی می خوانند .

عده‌ای بر این باورند که انسان به نوعی نیازمند بهره‌برداری از منابع طبیعی و حیات وحش است اما مسئله این است که بهره برداری از این منابع می‌بایست از طرقی صورت گیرد که بقاء و توازن آن را تهدید نکند ، حتی اگر انسان را محق در استفاده از منابع طبیعی بدانیم ؛ آدمی حق ندارد با بی توجهی ، عدم شناخت و اندیشه‌ نابخردانه خود جهان و آیندگان را از نعمت وجود حیوانات  و منابع طبیعی محروم سازد . چنانچه حیات وحش را از طریق آلوده نمودن آب و هوا ، از میان بردن رستنی‌ها ، تخریب خاک و اصولا مختل نمودن توازن و تعادل محیط زیست و حیات وحش به مخاطره اندازد به طبع حیات و سلامت خویش را نیز در معرض خطر قرار خواهد داد ؛ اما می توان با حفظ و نگهداری از محیط زیست و حیات وحش حیات خویش را نیز نجات بخشید .

دریغ و درد که آیین درست کرداری نقش امروزمان نیست و صفات پسندیده آدمیان سالیانی چند می گذرد که افسانه ای بیش نمی نماید ، آنقدر که این روزها گاه در پی آنچه که داشته‌ایم به حسرت سخن می گوییم "وه خدای من چه جای پردرختی " ، "چه دریاچه‌ پر آبی" ، " خدای من رودی بدین زلالی ندیده بودم " ، " وه که این پرندگان آدمی را تا بهشت می برند "

دردا که اینها همگان روزگاری عمومیت داشت و به هر سوی که می نگریستی صداقت گفتارها در بیان بود ؛ انبوه جنگلها پیرامونمان را احاطه کرده بود و رودها آنقدر زلال و پاکیزه بودند که ریگهای ژرفای آن به شمارش اعداد درمی‌آمد ، دریاچه ها آنقدر پاکیزه و لطیف بود که آدمی می توانست لختی در کنارش بیاساید ؛ پرندگان را با همان شوق پرواز و امید بقایشان به تماشا نشست و از نسیم زلالی که در گیسوان جاری بود بوی نمک و رطوبت را در مشام و سینه حبس کرد و آرامشی آفرید از مظاهر طبیعت در درون خسته ز هیاهو . . .

اما رفته رفته عمومیت‌های درستی‌ها ، سبز بودنها ، صداقت‌ها ، زلالی‌ها و راستی‌ها افسانه می نماید ، همینطور آنچه برجای می‌ماند ، خشکی ‌ها ، سیل‌های ویران کننده ، جنگلهای نابود شده و دشت‌های بیابان شده ، دریاچه های خشک شده و دد‌منشی‌هاست و خوی پلشتی‌ها و پلیدیها و آنجا که خرد از میان برخیزد ، روزگار فریب خواهد گشت و خرافات ....

و آیا اینها میراث آیندگان است ؟  دریغ و درد ....     افسوس و صد افسوس ....

انسان ، آدم ، آنکه همکار اورمزد بر زمین است جز آبادی و جز احترام به آنچه تعالی آفریده و کوشش در حفظ و پاسداری و گسترش آن نبایدش . از برکات این صفات و کردار است که انسان به مدارج عالی تمدن رسیده است ، زیرا هر انسانی مدیون پیرامونش و مدیون دیگران است ، نه تنها معاصرین بلکه همه نسلهایی‌که آمده اند و رفته اند .

به هر ممکن ، فریاد دردمندی طبیعت به گوش می رسد آوایی محزون که باید دید و فهمید که چه بر آن قامت رعنا رفته  و همینطور نفیر بلند آنان که به یاری‌اش می شتابند و به جد نگران حیات و توازن و تعادل زیستن هستند  ..

آرزومند آنم تا روزگاری چند ، توسعه را فدای خرمی‌ها و آنچه در شریان حیات جاری‌ست نکرده ، از سلطه خرافات رهیده و در امن خرد آسوده گردیم . طبیعت را آنگونه که هست ارج بگذاریم و به صداقت ها و راستی‌ها ، با کمک جستن از فکرتی همه صلح ، همه افروز ، کنشی درست و استوار کسب نموده ؛ باشد که درپناه وسعت امن آفریدگار سلامت زیسته باشیم و آنرا به آیندگان هدیه کنیم .